اسمان امشب به حالم مویه کن

روح تب دار مرا پاشویه کن
اتش افکند عاشقی بر حاصلم
گریه کن در مجلس ختم دلم
گریه کن ای عشق روحم تیر خورد
شانه ی احساس من شمشیر خورد
شوخ چشمی بی شکیبم کرده است
با خودم حتی غریبم کرده است
شوخ چشم است و دلم در چنگ اوست
هر چه هست از چشم پر نیرنگ اوست
او که خویشاوند نزدیک گل است
شرح احساسات پاک بلبل است
او شبی امد مرا دیوانه کرد
او مرا یک باغ بی پروانه کرد
امد و من پیش پایش گم شدم
از جنون ورد لب مردم شدم
امد از عشقش پرم کرد و گذشت
بی وفا سیلی خورم کرد و گذشت
رفت و طاق عشق من اوار شد
رفت و منصور دلم بر دار شد
رفت و کوه طاقتم را باد برد
یوسف امید من در چاه مرد
ای دل شوریده مستی میکنی
باز هم نرگس پرستی میکنی
رام هر کس کی شود اهوی دشت
ای دل شوریده دیدی بر نگشت
من که گفتم این بهار افسردنیست
من که گفتم این پرستو مردنیست
من که گفتم ای دل بی بند و بار
عشق یعنی مرگ یعنی انتهار
عشق خونت را دواتت میکند
شاه باشی عشق ماتت میکند
اه عجب کاری به دستم داد دل
هم شکست و هم شکستم داد دل
|
+| نوشته شده توسط نادر در یکشنبه نهم مهر 1385 | موضوع: |